اعترافات دیر هنگام یک کشیش:
جوان که بودم, تصوراتم هیچ محدودیتی نداشتند و در خیال خود میخواستم دنیا را تغییر دهم, سن ام که بالا رفت و عاقل تر شدم فهمیدم دنیا تغییر نمی کند, بنابر آن انتظارم را کم و به عوض کردن کشورم قناعت کردم, ولی کشورم هم نمی خواست تغییر کند, به میانسالی که رسیدم, آخرین تواناییهایم را به کار گرفتم تا فقط خانواده ام را تغییر دهم, ولی پناه بر خدا! آنها هم نمی خواستند عوض شوند, و اینک که در بستر مرگ آرمیده ام, ناگهان دریافته ام که اگر, فقط خودم را تغییر می دادم, خانوده ام هم تغییر می کرد و با پشت گرمی آنها می توانستم کشورم راهم عوض کنم و چه کسی میداند, شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر