گزارشات تاریخی عدم تمایل ایرانیان به اسلام
در سالهای ناتوانی و انحطاط خلافت اسلامی بنی عباس در بغداد، که فرماندهان ترک و کرد و گیل و دیلم، خلیفۀ عباسی را در تختگاه خود دست نشانده قدرت و غلبه خویش ساخته بودند، با آن که در ایران اندیشه ایجاد یک قدرت پایدار همراه با زنده ساختن حکومتی مانند حکومت ساسانیان در خاطر بسیاری از داعیه داران رهائی ایران در این دوره، از گیل و دیلم و طبری شکفته بود، به بار نشستن این آرزو آن هم در یک مدت کوتاه، تا اندازهای تنها برای حاکمان آل بویه امکان پذیر تصور میگردید، که آن نیز به سبب اختلافات خانگی، انحراف اهداف مبارزه توسط علویان زیدی پناه آورده به این منطقه از ایران، برای مشارکت در مبارزات استقلال طلبانه ایرانیان، و برخورد با آشوبهای خراسان به نتیجه نرسید، با این حال بنیانگذار این سلسله علی بن بویه دیلمی ملقب به عمادالدوله و برادر زادهاش فنا خسرو بن حسن معروف به عضدالدوله، با وجود محدود بودن قلمرو خویش و با آن که در زمان آنها فرصتی هم برای زنده ساختن فرهنگ باستانی در قلمروشان پیدا نشد، باز استعداد خود را برای بازسازی وحدت و یکپارچگی از دست رفته قرنهای دور نشان دادند. هر چند دولت آنها علیرغم پایبندی به رسم دوره، با تکیه بر یک پادشاه باستانی مانند بهرام گور هم موفق به ایجاد تعادل پایدار عصر از یاد رفته بهرام در قلمرو یزدگرد نشد، اما طی چندین دهه فرمانروایی آنها، قدرت خلفای عباسی، که پیش از آن نقش فعالی را در تعیین سرنوشت مردم ایران داشت، ناتوان ساخت و بدینگونه عناصر تازهای از نژادها و اقوام گوناگون مردم ایران بار دیگر آنچه را ایران با پیمودن سالها به اعراب و ترکان اهل سُنت واگذاشته بودند، این بار برای مدتی کوتاه بدست آوردند، اما فریبکاری ها، شیادها و خرافه گرائی های پرچم داران شیعه، دیگر بار، آمال و آرزوهای ملت ایران را زیر پوشش خرافات، جعلیات و مهملات شیعه اثنی عشری مدفون نمودند.
در مورد تبار خاندان بویه در میان دانشمندان و تاریخنگاران دیدگاههای گوناگون وجود دارد، صابی در کتاب تاجی آورده است که نسب بویه به بهرام گور منتهی میگردد و بعضی گفتهاند که بویه از نسل دیلم بن ضبه بوده است. ابوعلی مسکویه در کتاب تجارب الامم آوردهاست که پادشاهان آل بویه خود را از فرزندان یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی میدانند و میگویند که در آغاز تهاجم اعراب مسلمان به ایران، بعضی از اولاد یزدگرد به گیلان رفته و درآنجا ساکن شدند. اما اینکه چگونه این تبار ایرانی، آلوده به اعتقادات شیعی گردید و خود نیز از مبلغان بالقوۀ آن شد، تقریبا نا مشخص است. البته نباید نادیده گرفت که ال بویه در ابتدا اعتقادات شیعی زیدیه داشتند که بسیار متفاوت با اعتقادات شیعه اثنی عشری میباشد، اما بعدا احساس نمودند برای استمرار حاکمیت وجود یک امام غیبی مجعول و اتصال پاره ای افراد به او به بعنوان نیابت، بیشتر و بهتر بکارشان خواهد آمد. قید این موضوع نیز دارای اهمیت ویژه است که محتوای تاریخ شیعه نشان میدهد، بانیان، مبتکرین و پرچمداران این مذهب، فارغ از هرگونه وظیفه یا دغدغۀ مذهبی، عمدتا بدنبال اهداف سیاسی و قرار گرفتن در چرخه قدرت بودند. به همین دلیل هم در جهت مبارزه با حکومت اهل سنت بنی امیه، دست همکاری به خاندان عباسیان دادند تا سرانجام این خاندان در سال 750 میلادی به کمک ایرانیان سرنگون، و عباسیان صاحب قدرت و حکومت گشتند. در واقع در یک جمع بندی کلی رفتارهای ناجوانمردانه از سوی حاکمیت دینی بنی عباس بیشتر موجب سوق دادن مردم ایران بسوی افسانه پردازی ها و استحمار تشیع گردید. هر چند که بعد از پیروزی، عوامل حکومت عباسیان وجود هرگونه پیوند نسلی بین خلفای بنی عباس و طایفه بنی هاشم و علی ابن ابیطالب را شدیدا انکار نمودند و رسما فعالیت طرفداران تشیع را ممنوع اعلام نمودند. پروفسور ایلیاپاولویچ پطروشفسکی، محقق و مورخ روسی در کتاب خود بنام اسلام در ایران، مینویسد: بعد از پایان یافتن ماجرای کربلا و کشته شدن حسین، در میان قبائل عربی بیشتر از دو دسته از علویان سخن رانده می شد. یکی اخلاف حسن بنام سادات حسنیه و دیگری اخلاف حسین بنام سادات حسنیه. افراد این دو گروه از علویان در زمان امویان چون دیگر مردم عادی قبائل می زیستند، غالبا ثروتمند بودند و بعضا در تشکیلات امویان صاحب نفوذ. هرچند که امویان به آنها بدگمان بودند و تلاش میکردند تا آنان را از امور حکومتی دور نگهدارند. این وضعیت با انجام قیامی از سوی علویان شکل خصمانه ای به خود گرفت. علویان بدلیل عدم رضایت از محمد باقر، امام پنجم شیعیان، بر گرد برادرش، زیدبن علی گردآمدند. زید طرفدار اقدامات قاطع بر علیه خلافت امویان بود، او به دعوت شیعیان کوفه از مدینه به آنجا رفت تا قیام ایشان را بر علیه هشام ابن عبدالملک، خلیفه اموی رهبری کند. این قیام که ده ماه بطول انجامید نهایتا در سال 123 هجری سرکوب گردید. زیدبن علی در پیکار، به تیر سربازان خلیفه کشته شد. تن او را در کوفه مصلوب کردند و سر بریده اش را به تناوب در دمشق و مدینه بر سر ستونی نصیب کردند و در معرض دید عامه قرار دادند. بنابراین راهی برای علویان باقی نمانده بود، جز همکاری و همدستی با عباسیان. اما بعد از اینکه عباسیان با کمک طرفداران علویان توانستند بنی امیه را سرنگون و خود بر سر قدرت آیند، هرگونه ارتباط نسبی خود با خاندان علی را انکار کردند، علویان بفکر انتقام و دستیابی به حکومت برآمدند. البته در خارج از ایران و در محدود متصرفات اسلامی، چه در زمان امویان و چه در بنی عباس، پاره ای از علویان تلاش نمودند تا به حکومت برسند، و در این زمینه حرکات کوچکی هم صورت پذیرفت، مانند حسنیان یا ادریسیان در مراکش بین سالهای 172 تا 375 هجری، یا حسنیان یا زیدیه در یمن، ولی هیچیک نتوانست دوام یابد. تحت این فشارهای داخلی بود که علویان در صدد برآمدند تا حوزه فعالیت مذهبی و یارگیری خود را از دسترس سربازان و و مسئولین خلافت عباسی دور نمایند. لذا دست به دامن حاکمان محلی مخالف خلیفه بنی عباس، یعنی اسپهبدان دیلمان شدند. درگزارشات تاریخی موردی که از دید تحلیل گران و تاریخ نگاران اسلامی، واقعا دور مانده، نیاز مبرم سردمداران علویان برای خروج از مناطق تحت حاکمیت خلفای عباسی است، که این نیاز از سوی اسلامگرایان به دعوت مردم ایران از آنان بر ادامه مبارزات رهائی بخش خود تعبیر گردیده، در حالیکه مردم سلحشور مناطق دیلمان ضمن اینکه مراتب انزجار خود از اسلام را بارها با حمله بر سپاه خلافت اسلامی نشان داده بودند، از نظر رهبری مبارزات خود نیز در هیچ مضیقه ای قرار نداشتند، چون شیر مردان ایرانی نظیر مازیار و مرادویج در میان آنان بودند.
تنها توجیه روآوردن علویان به مناطق دیلمان ایران بیشتر از آن جهت می تواند باشد که حاکمان محلی آن مناطق همواره با جدالی مستمر، از نفوذ اسلام و خلافت آن به این مناطق جلوگیری بعمل می آورد. در قزوین از زمان خلافت معاویه، پادگان مستحکم عربی دائر بود که بر سرزمینهای دیلمان نظارت و حرکات آنان را زیر نظر داشتند و در عین حال هر زمان نیاز می شد نیروی لازم جهت سرکوب مخالفین خلافت بدانجا اعزام میگردید. ابن اثیر میگوید: دیلمان هیچگاه از تلاش برای بیرون راندن عربها از قزوین فروگذار نمی کردند. در سال 81 هجری دیلمان به قزوین حمله و داخل شهر شدند، و تمام عربهای داخل قزوین را کشتند. این به آن معناست که دیلمان قزوین را تصرف نمودند. سپس سپاه بزرگی بر سرشان گسیل شده، و شهر را از آنان بازگرفتند. گزارش های رخدادها تا این تاریخ نشان نمی دهد که ایرانیان، در یک روستا یا شهری، در جائی از مناطق درونی ایران، مسلمان شده باشند. تا این تاریخ هرجا از ایرانی مسلمان سخن به میان آمده است، به روشنی مشخص شده که وقتی پسرکی بوده، به برده گی برده شده و در یک قبیلۀ یا طایفۀ عربی به اجبار مسلمان شده و سپس آزاد و مولی صاحبش و وابسته به قبیلۀ صاحبش گردیده. به عبارت دیگر هر ایرانی که مسلمان نامید می شد، عربها او را بچگی از خانه بیرون کشیده، با خودشان برده و غلام کرده، نزد خودشان و قبیله شان نگاه داشته بودند. دسته دیگر ایرانیانی که از نظر اعراب متجاوز اسلام را پذیرفته بودند، روستائیانی بودند که بین عدم پذیرش اسلام و پرداخت جزیه، پذیرش اسلام اجباری را در دستور کار خود قرار دادند. در هیچکدام از این دو صورت عدالت اسلامی یا رافت اسلامی کمترین معنای حقوقی نداشته و بر پایه شرایط تحمیلی اسلام قابل پذیرش قرار گرفته.
بطور کلی حداقل در مورد ایرانیان، هیچ مدرک تاریخی مبنی بر تمایل شان نسبت به مسلمانان تاراجگر و خونخوار و دین شان وجود ندارد، بلکه بالعکس شاهد شورش های مکرری، در این برهه از تاریخ ایران هستیم که اینجا و آنجا بر علیه مسلمانان مهاجم براه می انداختند و به هر شکل ممکن انزجار و تنفر خود را از هرگونه دین و مذهب تازیان متجاوز ابراز می نمودند. در واقع مدرک تاریخی که نشان دهد مردم شهرهای مورد تهاجم، با مهاجمان عرب همکاری کرده و یا از آنها بصورت نیروهای برابری طلب یا آزاد کننده، استقبال کرده باشند وجود ندارد. در مورد شهر مدائن می بینیم، مردم هنگامی متوجه اختلافات رستم و فیروزان شده و خطر پیروزی مهاجمین عرب را احساس نمودند، آن دو را تهدید به نابودی کرده و خواستار کنار گذاشتن دشمنی ها و یکی کردن نیروهای خود برای جنگ با مسلمانان می شوند. به نظر اکثر کارشناسان، دلیل واقعی شکست سپاه ساسانی از مهاجمین عرب، اختلافات داخلی و تشتت رهبری و در نتیجه روحیه پائین سربازان ایران مورد ارزیابی قرار گرفته. که این نقص هیچ ربطی به مردم ایران نداشته و از حرص و آز حاکمان و مسئولین آنان سرچشمه می گرفته. تازیان بدوی مسلمان که با انگیزه های غارت سرزمینهای ثروتمند به حرکت درآمده بودند، ناآشنا با روحیۀ آزادگی و برابری طلبی، در راه نظامی شمشیر می زدند که برپائی بی سایقه ترین نظام بنده گی، دیکتاتوری مطلقه و نابرابری در جهان را مد نظر داشت. عاصم بن عمر، یکی از سران لشکر مسلمانان، در خطابه جنگی خود در میان تک سواران، صریحا آنانرا تحریک به غارت و برده کردن زنان و فرزندان ایرانیان کرده و میگوید: این دیاریست که خدا مردم آنرا بر شما حلال کرده، و خدا با شماست. اگر پایمردی کنید و چنانکه باید ضربت بزنید، اموال و زنان و فرزندان و دیارشان از آن شماست. بر طبق این دیدگاه وقیح و جنایتکارانه، سرزمین های ایران و مردم بی گناهش که بنا بر آموزشهای قرآن، جان و مالشان، همچون جان و مال تمام بشریت، در دست خدای مسلمانان قرار داشته، و از جانب او بعنوان ارثیه برای مسلمانان باقی گذاشته شده تا آنها را غارت نموده، خانه و زندگیشان را تصاحب نموده، از آنان باج گرفته، یا آنها را بقتل برسانند، فرزندانشان را به برده گی گرفته و دختران و زنانشان را به تصاحب درآورده و به آنان تجاوز کنند. این آن خدائی است که مسلمان از او دفاع میکند. البته نباید از نظر دور داشت که ایرانیان هم در آن دوران خداپرست بودند، اما گویا خدای مسلمانان بشکل بسیار بیرحمانه ای ارثیه بخش تازیان وحشی بود. می دانم گذشته، متعلق به گذشته است و یادآوری آن تنها موجب کدورت خاطر می شود. اما این موضوع برای کشورم ایران و ایرانیان بگونه ای دیگرست. با اینکه این گذشتۀ تجاوزگرایانه اسلامی بارها افکار و اندیشۀ ایرانیان را به انحراف کشانید، و لطمات جبران ناپذیر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بر جامعه ایران وارد نموده، یکبار دیگر در سال 1357 بصورتی کاملا متفاوت، و با فریبکاری و دغلبازی اشغال تاریخی اسلامی توسط آخوندهای شیعه اثنی عشری بازآفرین گردید و دوباره کشور به اشغال اسلامگرایان مرتجع بیگانه درآمد. بنابراین دیگر سخن از گذشته نیست، این کشور با کمال تاسف هنوز در اشغال افکار سیاه اسلامگرایانست. یادآوری و واکاوی گذشته در آن جهت است که جوانان ایران از جنایت ها و چپاولگری های اجداد این اسلامگرایان در ایران کاملا آگاه شوند و بدانند که این دین و مذهب بیگانه هستی و آرمانهای سرزمین مان را به نابودی کشانید.
در پایان سخنان جلال ایجادی، جامعه شناس دانشگاه سوربن فرانسه، در مورد علی، امام اول شیعیان را نقل میکنم. شخصيت علی برای ايرانيان شيعه پيوسته جذاب و دلربا بوده است، در تصور و آرزوها علی اسطوره ائی است که خدشه ناپذير است، بالا و رفيع است، مقام خدائی دارد، از محمد هم بيشتر در زندگی روانی شيعه ايرانی نقش دارد. ولی اين پرسش دردناک هميشه مطرح است که چهارمين خليفه عرب که استعمار سرزمين ايران را در خلافت خود دارد و اينگونه اعتقادات ارتجاعی در کتابش آمده است، چرا مورد پرستش ايرانيان شيعه قرار می گيرد؟ از خودبيگانگی و پريشان حالی شيعيان، آسيب درونی بزرگی است که همه چيز را در ذهن وارونه کرده است و هرچيز وارونه چرکين، عادی و دلپذير احساس می شود. اين از خود بيگانگی يک بيماری روانکاوانه است؟ يک فراموشی ژرف تاريخی است؟ يک هويت جديدی است که نتيجه عرب زدگی و بريدگی کامل از تاريخ خود است؟ ايرانيان با دشمنان خويش عادت می کنند، به آنها خو می کنند، خدمتگزار آنها می گردند، شيفته آنها می شوند و بالاخره ايرانيان دشمنان خود را به مقدسان خدا گونه تبديل می کنند.
در مورد تبار خاندان بویه در میان دانشمندان و تاریخنگاران دیدگاههای گوناگون وجود دارد، صابی در کتاب تاجی آورده است که نسب بویه به بهرام گور منتهی میگردد و بعضی گفتهاند که بویه از نسل دیلم بن ضبه بوده است. ابوعلی مسکویه در کتاب تجارب الامم آوردهاست که پادشاهان آل بویه خود را از فرزندان یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی میدانند و میگویند که در آغاز تهاجم اعراب مسلمان به ایران، بعضی از اولاد یزدگرد به گیلان رفته و درآنجا ساکن شدند. اما اینکه چگونه این تبار ایرانی، آلوده به اعتقادات شیعی گردید و خود نیز از مبلغان بالقوۀ آن شد، تقریبا نا مشخص است. البته نباید نادیده گرفت که ال بویه در ابتدا اعتقادات شیعی زیدیه داشتند که بسیار متفاوت با اعتقادات شیعه اثنی عشری میباشد، اما بعدا احساس نمودند برای استمرار حاکمیت وجود یک امام غیبی مجعول و اتصال پاره ای افراد به او به بعنوان نیابت، بیشتر و بهتر بکارشان خواهد آمد. قید این موضوع نیز دارای اهمیت ویژه است که محتوای تاریخ شیعه نشان میدهد، بانیان، مبتکرین و پرچمداران این مذهب، فارغ از هرگونه وظیفه یا دغدغۀ مذهبی، عمدتا بدنبال اهداف سیاسی و قرار گرفتن در چرخه قدرت بودند. به همین دلیل هم در جهت مبارزه با حکومت اهل سنت بنی امیه، دست همکاری به خاندان عباسیان دادند تا سرانجام این خاندان در سال 750 میلادی به کمک ایرانیان سرنگون، و عباسیان صاحب قدرت و حکومت گشتند. در واقع در یک جمع بندی کلی رفتارهای ناجوانمردانه از سوی حاکمیت دینی بنی عباس بیشتر موجب سوق دادن مردم ایران بسوی افسانه پردازی ها و استحمار تشیع گردید. هر چند که بعد از پیروزی، عوامل حکومت عباسیان وجود هرگونه پیوند نسلی بین خلفای بنی عباس و طایفه بنی هاشم و علی ابن ابیطالب را شدیدا انکار نمودند و رسما فعالیت طرفداران تشیع را ممنوع اعلام نمودند. پروفسور ایلیاپاولویچ پطروشفسکی، محقق و مورخ روسی در کتاب خود بنام اسلام در ایران، مینویسد: بعد از پایان یافتن ماجرای کربلا و کشته شدن حسین، در میان قبائل عربی بیشتر از دو دسته از علویان سخن رانده می شد. یکی اخلاف حسن بنام سادات حسنیه و دیگری اخلاف حسین بنام سادات حسنیه. افراد این دو گروه از علویان در زمان امویان چون دیگر مردم عادی قبائل می زیستند، غالبا ثروتمند بودند و بعضا در تشکیلات امویان صاحب نفوذ. هرچند که امویان به آنها بدگمان بودند و تلاش میکردند تا آنان را از امور حکومتی دور نگهدارند. این وضعیت با انجام قیامی از سوی علویان شکل خصمانه ای به خود گرفت. علویان بدلیل عدم رضایت از محمد باقر، امام پنجم شیعیان، بر گرد برادرش، زیدبن علی گردآمدند. زید طرفدار اقدامات قاطع بر علیه خلافت امویان بود، او به دعوت شیعیان کوفه از مدینه به آنجا رفت تا قیام ایشان را بر علیه هشام ابن عبدالملک، خلیفه اموی رهبری کند. این قیام که ده ماه بطول انجامید نهایتا در سال 123 هجری سرکوب گردید. زیدبن علی در پیکار، به تیر سربازان خلیفه کشته شد. تن او را در کوفه مصلوب کردند و سر بریده اش را به تناوب در دمشق و مدینه بر سر ستونی نصیب کردند و در معرض دید عامه قرار دادند. بنابراین راهی برای علویان باقی نمانده بود، جز همکاری و همدستی با عباسیان. اما بعد از اینکه عباسیان با کمک طرفداران علویان توانستند بنی امیه را سرنگون و خود بر سر قدرت آیند، هرگونه ارتباط نسبی خود با خاندان علی را انکار کردند، علویان بفکر انتقام و دستیابی به حکومت برآمدند. البته در خارج از ایران و در محدود متصرفات اسلامی، چه در زمان امویان و چه در بنی عباس، پاره ای از علویان تلاش نمودند تا به حکومت برسند، و در این زمینه حرکات کوچکی هم صورت پذیرفت، مانند حسنیان یا ادریسیان در مراکش بین سالهای 172 تا 375 هجری، یا حسنیان یا زیدیه در یمن، ولی هیچیک نتوانست دوام یابد. تحت این فشارهای داخلی بود که علویان در صدد برآمدند تا حوزه فعالیت مذهبی و یارگیری خود را از دسترس سربازان و و مسئولین خلافت عباسی دور نمایند. لذا دست به دامن حاکمان محلی مخالف خلیفه بنی عباس، یعنی اسپهبدان دیلمان شدند. درگزارشات تاریخی موردی که از دید تحلیل گران و تاریخ نگاران اسلامی، واقعا دور مانده، نیاز مبرم سردمداران علویان برای خروج از مناطق تحت حاکمیت خلفای عباسی است، که این نیاز از سوی اسلامگرایان به دعوت مردم ایران از آنان بر ادامه مبارزات رهائی بخش خود تعبیر گردیده، در حالیکه مردم سلحشور مناطق دیلمان ضمن اینکه مراتب انزجار خود از اسلام را بارها با حمله بر سپاه خلافت اسلامی نشان داده بودند، از نظر رهبری مبارزات خود نیز در هیچ مضیقه ای قرار نداشتند، چون شیر مردان ایرانی نظیر مازیار و مرادویج در میان آنان بودند.
تنها توجیه روآوردن علویان به مناطق دیلمان ایران بیشتر از آن جهت می تواند باشد که حاکمان محلی آن مناطق همواره با جدالی مستمر، از نفوذ اسلام و خلافت آن به این مناطق جلوگیری بعمل می آورد. در قزوین از زمان خلافت معاویه، پادگان مستحکم عربی دائر بود که بر سرزمینهای دیلمان نظارت و حرکات آنان را زیر نظر داشتند و در عین حال هر زمان نیاز می شد نیروی لازم جهت سرکوب مخالفین خلافت بدانجا اعزام میگردید. ابن اثیر میگوید: دیلمان هیچگاه از تلاش برای بیرون راندن عربها از قزوین فروگذار نمی کردند. در سال 81 هجری دیلمان به قزوین حمله و داخل شهر شدند، و تمام عربهای داخل قزوین را کشتند. این به آن معناست که دیلمان قزوین را تصرف نمودند. سپس سپاه بزرگی بر سرشان گسیل شده، و شهر را از آنان بازگرفتند. گزارش های رخدادها تا این تاریخ نشان نمی دهد که ایرانیان، در یک روستا یا شهری، در جائی از مناطق درونی ایران، مسلمان شده باشند. تا این تاریخ هرجا از ایرانی مسلمان سخن به میان آمده است، به روشنی مشخص شده که وقتی پسرکی بوده، به برده گی برده شده و در یک قبیلۀ یا طایفۀ عربی به اجبار مسلمان شده و سپس آزاد و مولی صاحبش و وابسته به قبیلۀ صاحبش گردیده. به عبارت دیگر هر ایرانی که مسلمان نامید می شد، عربها او را بچگی از خانه بیرون کشیده، با خودشان برده و غلام کرده، نزد خودشان و قبیله شان نگاه داشته بودند. دسته دیگر ایرانیانی که از نظر اعراب متجاوز اسلام را پذیرفته بودند، روستائیانی بودند که بین عدم پذیرش اسلام و پرداخت جزیه، پذیرش اسلام اجباری را در دستور کار خود قرار دادند. در هیچکدام از این دو صورت عدالت اسلامی یا رافت اسلامی کمترین معنای حقوقی نداشته و بر پایه شرایط تحمیلی اسلام قابل پذیرش قرار گرفته.
بطور کلی حداقل در مورد ایرانیان، هیچ مدرک تاریخی مبنی بر تمایل شان نسبت به مسلمانان تاراجگر و خونخوار و دین شان وجود ندارد، بلکه بالعکس شاهد شورش های مکرری، در این برهه از تاریخ ایران هستیم که اینجا و آنجا بر علیه مسلمانان مهاجم براه می انداختند و به هر شکل ممکن انزجار و تنفر خود را از هرگونه دین و مذهب تازیان متجاوز ابراز می نمودند. در واقع مدرک تاریخی که نشان دهد مردم شهرهای مورد تهاجم، با مهاجمان عرب همکاری کرده و یا از آنها بصورت نیروهای برابری طلب یا آزاد کننده، استقبال کرده باشند وجود ندارد. در مورد شهر مدائن می بینیم، مردم هنگامی متوجه اختلافات رستم و فیروزان شده و خطر پیروزی مهاجمین عرب را احساس نمودند، آن دو را تهدید به نابودی کرده و خواستار کنار گذاشتن دشمنی ها و یکی کردن نیروهای خود برای جنگ با مسلمانان می شوند. به نظر اکثر کارشناسان، دلیل واقعی شکست سپاه ساسانی از مهاجمین عرب، اختلافات داخلی و تشتت رهبری و در نتیجه روحیه پائین سربازان ایران مورد ارزیابی قرار گرفته. که این نقص هیچ ربطی به مردم ایران نداشته و از حرص و آز حاکمان و مسئولین آنان سرچشمه می گرفته. تازیان بدوی مسلمان که با انگیزه های غارت سرزمینهای ثروتمند به حرکت درآمده بودند، ناآشنا با روحیۀ آزادگی و برابری طلبی، در راه نظامی شمشیر می زدند که برپائی بی سایقه ترین نظام بنده گی، دیکتاتوری مطلقه و نابرابری در جهان را مد نظر داشت. عاصم بن عمر، یکی از سران لشکر مسلمانان، در خطابه جنگی خود در میان تک سواران، صریحا آنانرا تحریک به غارت و برده کردن زنان و فرزندان ایرانیان کرده و میگوید: این دیاریست که خدا مردم آنرا بر شما حلال کرده، و خدا با شماست. اگر پایمردی کنید و چنانکه باید ضربت بزنید، اموال و زنان و فرزندان و دیارشان از آن شماست. بر طبق این دیدگاه وقیح و جنایتکارانه، سرزمین های ایران و مردم بی گناهش که بنا بر آموزشهای قرآن، جان و مالشان، همچون جان و مال تمام بشریت، در دست خدای مسلمانان قرار داشته، و از جانب او بعنوان ارثیه برای مسلمانان باقی گذاشته شده تا آنها را غارت نموده، خانه و زندگیشان را تصاحب نموده، از آنان باج گرفته، یا آنها را بقتل برسانند، فرزندانشان را به برده گی گرفته و دختران و زنانشان را به تصاحب درآورده و به آنان تجاوز کنند. این آن خدائی است که مسلمان از او دفاع میکند. البته نباید از نظر دور داشت که ایرانیان هم در آن دوران خداپرست بودند، اما گویا خدای مسلمانان بشکل بسیار بیرحمانه ای ارثیه بخش تازیان وحشی بود. می دانم گذشته، متعلق به گذشته است و یادآوری آن تنها موجب کدورت خاطر می شود. اما این موضوع برای کشورم ایران و ایرانیان بگونه ای دیگرست. با اینکه این گذشتۀ تجاوزگرایانه اسلامی بارها افکار و اندیشۀ ایرانیان را به انحراف کشانید، و لطمات جبران ناپذیر سیاسی، اجتماعی و اقتصادی بر جامعه ایران وارد نموده، یکبار دیگر در سال 1357 بصورتی کاملا متفاوت، و با فریبکاری و دغلبازی اشغال تاریخی اسلامی توسط آخوندهای شیعه اثنی عشری بازآفرین گردید و دوباره کشور به اشغال اسلامگرایان مرتجع بیگانه درآمد. بنابراین دیگر سخن از گذشته نیست، این کشور با کمال تاسف هنوز در اشغال افکار سیاه اسلامگرایانست. یادآوری و واکاوی گذشته در آن جهت است که جوانان ایران از جنایت ها و چپاولگری های اجداد این اسلامگرایان در ایران کاملا آگاه شوند و بدانند که این دین و مذهب بیگانه هستی و آرمانهای سرزمین مان را به نابودی کشانید.
در پایان سخنان جلال ایجادی، جامعه شناس دانشگاه سوربن فرانسه، در مورد علی، امام اول شیعیان را نقل میکنم. شخصيت علی برای ايرانيان شيعه پيوسته جذاب و دلربا بوده است، در تصور و آرزوها علی اسطوره ائی است که خدشه ناپذير است، بالا و رفيع است، مقام خدائی دارد، از محمد هم بيشتر در زندگی روانی شيعه ايرانی نقش دارد. ولی اين پرسش دردناک هميشه مطرح است که چهارمين خليفه عرب که استعمار سرزمين ايران را در خلافت خود دارد و اينگونه اعتقادات ارتجاعی در کتابش آمده است، چرا مورد پرستش ايرانيان شيعه قرار می گيرد؟ از خودبيگانگی و پريشان حالی شيعيان، آسيب درونی بزرگی است که همه چيز را در ذهن وارونه کرده است و هرچيز وارونه چرکين، عادی و دلپذير احساس می شود. اين از خود بيگانگی يک بيماری روانکاوانه است؟ يک فراموشی ژرف تاريخی است؟ يک هويت جديدی است که نتيجه عرب زدگی و بريدگی کامل از تاريخ خود است؟ ايرانيان با دشمنان خويش عادت می کنند، به آنها خو می کنند، خدمتگزار آنها می گردند، شيفته آنها می شوند و بالاخره ايرانيان دشمنان خود را به مقدسان خدا گونه تبديل می کنند.
