کتابی که در پیش روی شماست، در مبحث دین‌شناسی است. متأسفانه به دلایل روشنی جامعه‌ی ایران از سنت علمی دین‌شناسی برخوردار نیست و در این زمینه ما اساساً ادبیاتی نداریم. علت اصلی این است که علم دین‌شناسی، فقط در محیط‌هایی رشد کرده و می‌کند که در آن فرهنگ فلسفی یعنی فرهنگ‌ِ پرسشگری جا افتاده است. علم دین‌شناسی و علم کلام دو حوزه‌ی کاملاً متفاوت هستند که با روش‌های گوناگون و حتا متناقض بدانها پرداخته می‌شود. برای روشن ساختن موضوع ابتدا به تعاریفی که برای دین‌شناسی و علم کلام شده است، می‌پردازم.
آرامش دوستدار در کتابش، «امتناع تفکر در فرهنگ دینی»، از علم دین‌شناسی تعریف نسبتاً دقیقی ارایه داده است. او می‌نویسد:
« دین شناسی (تطبیقی)، علمی که به صورت رشته‌ی دانشگاهی ظاهراً فقط در آلمان وجود دارد، وظیفه‌ و هدفش دفاع از «حقایقی» نیست که این یا آن دین، مثلاً مسیحیت یا اسلام، مدعی آنند. نه علم کلام است، نه تاریخ‌نگاری محض رویدادهای دینی و نه تحقیق جامعه‌شناختی در دین به منزله‌ی پدیده‌ای میان دیگر پدیده‌های جامعه‌ساخته و جامعه‌ساز، در عین حال از مصالح و نتایج این زمینه و زمینه‌های پژوهشی دیگر برای پرداختن به حوزه‌ی موضوعی خود و مسایل آن کمک می‌گیرد. دین شناسی تطبیقی که مانند هر دانش دیگر ناوابسته به این یا آن بینش دینی‌ست، پژوهشی‌ست در پدیده‌ی دین به منظور فهمیدن و شناختن شکل‌ها، ساختارها و محورهایی که ویژه‌ی چنین پدیده‌ای هستند. پدیده‌ی دین را فقط از طریق مطالعه نمودارهای تاریخی آن می‌توان شناخت، به این سبب دین شناسی باید تطبیقی و «غیردینی» باشد. «غیردینی» بودن یعنی در همه‌ی دینها، اعم از «ابتدایی» و «عالی» به یک چشم نگریستن. در دین‌شناسی تطبیقی پدیده‌ی خدا، مثلاً در دینهای یهودی، زرتشتی، مسیحی و اسلام، با همان اهمیت و برابری موضوع پژوهش است که توتم، فتیش، جانور، درخت، سنگ و آب مقدس، یا دیوها و ارواح در دینهای مربوط. چنین است که دین‌شناسی تطبیقی می‌تواند نیروهای محوری را در پدیده‌های دینی بیابد، آنها را از نظر محتوا، شکل و نوع با هم مقایسه کند، تحت مقوله‌های همسان و یا ناهمسان در آورد و بدینگونه الگوهایی برای شناختن و بویژه فهمیدن پدیده‌های گوناگون دینی و ماهیت واحد ادیان مختلف بیابد. به این معنا دین‌شناسی تطبیقی را پدیده‌شناسی دینی نیز می‌خوانند.»
در مقابل آن، علم کلام، یا الهیات یا خداشناسی وجود دارد. دکتر علی اصغر حلبی در کتابش، «تاریخ علم کلام در ایران و جهان اسلام»، می‌نویسد:
«علم کلام، کلام در لغت سخن گفتن است و در اصطلاح مرسوم، دفاع از دیانت، به ویژه اعتقادات، در برابر معارضان به وسیله‌ی ادله عقلی است» او ادامه می‌دهد: «در دین تفکر حد و مرزی دارد، اگر از آن مرز بگذرد، جایز نیست و به نظر اهل دین چنین تفکری جز گمراهی نتیجه‌یی نمی‌دهد. کلام، خدمتگزار دیانت است و تا جایی که دیانت اجازه می‌دهد مجال پیشروی دارد…. [در صورتی که] روح فلسفه مستلزم آزادی در تحقیق و تجسس است. به هر حجیت و اعتبار به چشم بدگمانی می‌نگرد. وظیفه‌ی آن این است که مفروضات نقادی نشده‌ی فکر بشری را دنبال کند و به نهانگاه‌های آنها برسد … در صورتی که گوهر دین ایمان است؛ و ایمان همچون مرغی، “راه بی‌نشان” خود را بی‌مدد عقل می‌بیند» و سپس با نقلی از اشعار نظامی [خسرو و شیرین] تفاوت آن دو نگرش را مستند می‌سازد:
قیاس عقل تا آن جاست بر کار                       که صانع را دلیل آید پدیدار
مده اندیشه را زان بیشتر راه               که یا کوه آیدت در پیش یا چاه
چو دانستی که معبودی ترا هست         بدار از جستجوی چون و چه دست
شاید همین دو تعریف، از دوستدار و حلبی، برای فرق‌گذاری بین علم دین‌شناسی و علم کلام کافی باشند.
منابع و مصادر قرآن
در حدود ۲۰۰ سال اخیر که علم دین‌شناسی شکل گرفته است، خاورشناسان غربی کتاب‌های بسیاری درباره‌ی منابع و مصادر قرآن و اسلام نوشته‌اند. آنچه بین دین‌شناسان غربی درباره‌ی منابع و مصادر قرآن مشترک بوده، این نکات بوده‌اند:
۱- غیر وحیانی بودن قرآن
۲- اقتباس از منابع پیش از خود بویژه تورات و انجیل یا به عبارت دقیق‌تر عهدین
۳- اکثر پژوهشگران تأثیر یهودیت بر قرآن را بیشتر از مسیحیت می‌دانند ولی در میان این پژوهشگران هستند کسانی که تأثیر مسیحیت را بر قرآن بیشتر می‌دانند.
۴- تقریباً همه‌ی این خاورشناسان اطلاعات خود را درباره‌ی شکل‌گیری اسلام از تاریخ طبری و احادیث اسلامی گرفته و این قرائت از تاریخ اسلام را به عنوان یک موضوع پذیرفته شده می‌نگریستند. به سخن دیگر، تاکنون هیچ پژوهشگری، وجود محمد، پیامبر اسلام، و نوع زندگی‌اش را که در سیره‌ها [زندگینامه‌ها] آمده زیر علامت سوآل نبرده بود.
۵- اکثریت‌ِ پژوهشگران بر این توافق داشتند که قرآن موجود، همان قرآنی است که در دوره‌ی عثمان جمع‌آوری شد و سپس در اختیار مردم قرار گرفت.
از جمله‌ کتاب‌هایی که درباره‌ی نکات بالا نوشته شده‌اند، می‌توان به آثار آبرام گایگر [«محمد از متون یهودی چه چیز برگرفته است؟»]، تئودور نولدکه [«تاریخ قرآن»]، هارتویش هیرشفلد [«عناصر یهودی در قرآن»]، ویلهم رودلف [«وابستگی قرآن به دین یهود و نصاری»] و ویلیام کلیر تیزدال [«منابع اسلام»] اشاره کرد.
این نوع نگرش به قرآن و اسلام تا اواخر سده‌ی بیستم ادامه داشت که من در این جا آنها را «نسل قدیم» پژوهشگران می‌نامم. «نسل جدید» پژوهشگران – که البته از لحاظ سنی جوان نیستند- کلاً بخش بزرگی از پژوهش‌های گذشته را که روی «سر» قرار داشت، روی «پاهایش» قرار دادند.
مهم‌ترین موضوعی که پژوهشگران جدید زیر علامت سوآل بردند، آغاز تاریخ اسلام است که تا کنون بدون نقد از سوی پژوهشگران قدیم پذیرفته شده بود. آغاز اسلام، یعنی دو سده‌ی نخستین آن، در هاله‌ای از ابهام غرق شده است. تاریخ طبری، احادیث نبوی و دیگر احادیث تنها منبع بازسازی تاریخ آغازین اسلام بوده و هست. ولی آیا این احادیث و تاریخ طبری، از سندیت تاریخی برخودار هستند؟ پاسخ‌ِ پژوهش‌گران «نسل جدید» منفی است. همه‌ی آنها ۱۵۰ تا ۲۰۰ سال پس از شکل‌گیری اسلام به نگارش در آمدند. یکی از مهم‌ترین منابع، سیره‌ی ابن هشام است که گفته می‌شود بر اساس سیره‌ی ابن اسحاق – باید افزود که ما هیچ گونه اطلاعاتی از این نویسندگان در دست نداریم- نوشته شده است. مسعود انصاری در کتابش، «دین‌سازان بی‌خدا»، درباره‌ی سیره‌ی ابن‌ِ هشام می‌نویسد:
«”ابن اسحق” (۱۵۱ – ۸۰ هجری قمری / ۷۶۸ – ۶۹۹ میلادی)، نخستین تاریخنویس تازی است که زندگی و شرح حال محمد بن عبدالله را به رشته نگارش در آورده است. «ابن اسحق» شرح حال و رویدادهای زندگی محمد را از “فاطمه”، دختر “منذر” شنیده و در کتاب خود شرح داده است. فاطمه، دختر منذر و همسر‌ِ المنذر هشام بن عروه از زنان دانشمند بوده و فاطمه نیز آن چه را که برای ابن اسحق از شرح حال محمد و زندگی او روایت کرده، از مادر بزرگش «اسماء» دختر ابوبکر (خلیفه اول) و “امه سلمه” یکی از زنان محمد و سایر افرادی که رویدادهای زندگی محمد را به چشم دیده بودند، شنیده و در کتاب سیرت محمد شرح داده است. پس از او “ابن هشام” (۲۱۳ یا ۲۱۸ هجری قمری / ۸۲۸ یا ۸۳۳ میلادی) آن کتاب را ویراستاری و پالایش کرده است».
حدود یک سده پس از اسلام، راوی [یعنی «فاطمه»‌ی مجازی] که خود شاهد زنده نبوده، چیزهایی که از مادربزرگش شنیده به ابن اسحاق می‌گوید و او هم به عنوان «اسناد و مدارک تاریخی» ثبت می‌کند! با اندکی اندیشیدن می‌توان پی برد که این نوع تاریخ‌نویسی تا چه اندازه می‌تواند سندیت و صحت داشته باشد.
اساساً یک اصل خدشه‌ناپذیر در مورد تاریخ شفاهی را باید به عنوان شاخص در نظر گرفت: هر چه خبرها درباره ی یک واقعه تاریخی دیرتر نوشته شوند، احتمال فراموش شدن جزئیات و یا دور شدن از واقعیت آنها بیشتر است.
تاریخ طبری و احادیث نبوی و دیگر احادیث که حداقل پس از ۱۵۰ سال قصد بازنویسی تاریخ اسلام و اعراب را دارند، به جزئیاتی می‌پردازند که گویا وقایع همین چند لحظه پیش رخ داده‌اند. آنها اساساً هیچگونه مدرک و سندی برای تاریخی بودن اظهارات خود ارایه نمی‌دهند. از این رو، این کتاب‌ها [تاریخ طبری و احادیث نبوی و غیرنبوی] از دید‌ِ این پژوهشگران فاقد ارزش‌اند و هر آن چه بر اساس آنها نوشته شده باید مورد تجدید نظر قرار بگیرد.
این که چرا پژوهشگران غربی‌ِ به اصطلاح «نسل‌ِ قدیم» به این احادیث و داستان‌سرایی‌ها یا دقیق‌تر گفته شود، اسطوره‌سازی‌ها به مثابه‌ی سند تاریخی نگریسته‌اند، مبحث جداگانه‌ای است. ولی تاکنون این گونه بوده است.
دین‌شناسان «نسل جدید» بر این نظرند که تاریخ شکل‌گیری اسلام کاملاً به گونه‌ای دیگر طی شده است. اگر بخواهیم به نکات اصلی آن اشاره کنیم، بدین گونه است که:
۱- پیش از شکل‌گیری اسلام، جنبشی وجود داشته که جزوی از طیف مسیحیت بوده [زیرا عیسی مسیح مرکز باور آنها بوده است]. و از آنجا که موضوعات قرآنی طی این جنبش نوشته یا گفته شده، این جنبش را «جنبش قرآنی» نام نهاده‌اند.
۲- جغرافیای شکل‌گیری جنبش قرآنی نه در شبه‌جزیره عربستان یا دقیق‌تر گفته شود مکه و مدینه، بلکه در ایران‌ِ ساسانی، یعنی در مرو، میانرودان و سوریه بوده است،
۳- جنبش قرآنی تا پیش از تبدیل و استحاله‌اش به اسلام، اساساً به زبان آرامی – سُریانی خود را بیان می‌کرده است و بعدها، نوشته‌ها و گفته‌های آنها به تدریج در سوریه به خط ناقص عربی (بدون نقطه‌گذاری حروف) بازنویسی شد،
۴- از این رو، نویسنده یا الهام‌بخش قرآن، نه محمد بلکه یک جنبش طولانی بوده که از خصلت ایرانی – سوری برخودار بود. بنا بر این پژوهش‌ها، اساساً فردی به نام محمد با این مشخصات که در سیره‌ها نوشته شده، وجود نداشته است و این جزو اسطوره‌سازی‌هایی است که بسیاری از ادیان‌ِ پیش از اسلام نیز بدان مبادرت ورزیده‌اند.
یکی از کارهای بسیار مهم این پژوهشگران‌ِ «نسل جدید»، بازخوانی مهم‌ترین منابع مسیحی بوده که همزمان با شکل‌گیری اسلام نوشته شده‌اند. آنها طی بازخوانی این منابع متوجه شدند که مترجمان و پژوهشگران‌ِ نسل پیش متون نویسندگان مسیحی این مقطع تاریخی را با اتکاء به منابع اسلامی [مانند سیره ابن هشام و تاریخ طبری] ترجمه کرده‌اند. یعنی آنها به طریقی دیگر همان اسطوره‌های ساخته شده را در ترجمه‌های خود گنجانده‌اند. این موضوع پیچیده را نویسنده‌ی همین کتاب، کارل – هاینتس اولیگ در کتاب دیگری به نام «آغاز اسلام» زیر ذره‌بین انتقادی خود برده است.
در همین رابطه، مارکوس گروس در پژوهش‌های خود درباره‌ی تأثیرپذیری قرآن و اسلام از بودیسم که در سایت اناره [inarah.de] منتشر شده است، پس از بررسی و ارزیابی این تأثیرگذاری، به تولد و مرگ محمد می‌رسد و نشان می‌دهد چگونه نویسندگان اسلامی تولد و مرگ محمد را از زندگینامه‌ی بودا برگرفته‌اند. در احادیث اسلامی [ابن اسحاق و ویراستار بعدی آن یعنی ابن هشام] آمده است که «پیامبر در روز دوشنبه، ۱۲ ربیع‌الاول برابر با سال فیل در مکه زاده شد». این مصادف است با ۲۰ آوریل ۵۷۰ میلادی. نویسنده‌ یا نویسندگان حدیث، تولد محمد را مصادف با سالی می‌داند که ابرهه الاشرم حبشی به مکه حمله کرد. از آن جا که ابرهه حبشی با فیل‌های خود به مکه حمله کرده بود، این سال‌ِ یورش به مکه را سال فیل [عام الفیل] گویند. صرف‌ِ نظر از این که چگونه فیل که روزانه به ۱۵۰ لیتر آب نیاز دارد می‌تواند در این کویر بی‌ آب و علف زنده بماند، این حدیث عملاً در صدد توجیه سوره‌ی ۱۰۵، یعنی سوره‌ی فیل است که در آن آمده «مگر ندیدى پروردگارت با پیلداران چه کرد / آیا نیرنگشان را بر باد نداد / و بر سر آنها دسته دسته پرندگانى ابابیل نفرستاد / [که] بر آنان سنگهایى از گل [سخت] می‏افکندند / و [سرانجام خدا] آنان را مانند کاه جویده‏شده گردانید» این، کل سوره‌ی فیل است. طبعاً کسی که از گذشته‌ و محیط پیدایش قرآن بی‌اطلاع باشد قادر نخواهد بود، «مشکل فیل» را در قرآن حل کند. و به همین دلیل، بعدها از این سوره‌ی کوتاه، «حمله‌ی ابرهه به مکه برای ویران کردن کعبه» ساخته شد که با تولد محمد نیز همزمان می‌شود. هیچ منبع تاریخی وجود ندارد که یورش حبشی‌ها به مکه را با فیل تأیید کند، به جز اسطوره‌ی ابن اسحاق یا به عبارتی ابن هشام.
در اسطوره‌های بودایی، مادر بودا خواب می‌بیند که پسرش از یک فیل‌ِ سفید و بزرگ چون کوه هیمالایا زاده می‌شود. اساساً فیل از اصلی‌ترین نمادها در بودیسم است و نقش بسیاری در ادبیات بودایی ایفا می‌کند.
درباره‌ی مرگ محمد در احادیث آمده است که او درست در همان روزی که متولد شد، درگذشت. یعنی روز تولد، بعثت، هجرت و درگذشت محمد درست در یک روز رخ داده است [همه این روزها دوشنبه بوده است]. در اسطوره‌ی بودا نیز آمده که او نیز درست در همان روزی که متولد شد، منور هم شد [پیامبر شد] و همان روز هم درگذشت [روز وایساکا پورنیما vesakha-day].
این تشابهات اتفاقی نیستند. مارکوس گروس بر این نظر است که در مرو و مناطق پیرامونی آن، جنبش قرآنی در کنار بودیسم زیست می‌کرد [ افغانستان امروز بزرگ‌ترین مرکز بودیسم در خاورمیانه بود و بامیان شهری بود که بی‌شباهت به شهرهای پیشرفته‌ی یونانی نبود]. به هر رو، بنا بر پژوهش‌های جدید، منشاء اظهارات قرآن نه در مکه و مدینه بلکه در جایی دیگر [بویژه مرو] بوده است.
یکی از مهم‌ترین پژوهش‌های «نسل جدید»، پژوهش‌های زبان‌شناختی است که اوج خود را در کتاب کریستوف لوکسنبرگ به نام «قرائت سُریانی – آرامی قرآن» یافته است. البته پیش از او، این مسیر توسط کسانی مانند آلفونس مینگانا [«تأثیر زبان سریانی بر سبک قرآن»] و رودلف دووراک [«پیوستی در موضوع لغات بیگانه در قرآن»] اندکی طی شده بود. لوکسنبرگ توانسته از این طریق آن بخش‌هایی از قرآن را که به بخش‌های تاریک یا مبهم – تقریباً یک چهارم قرآن- معروف هستند، با قرائت جدید، معنا ببخشد و خدمتی بزرگ به «نسل جدید» پژوهشگران بکند.
به سخن دیگر، یکی دیگر از «اصالت»‌های قرآن که گفته می‌شود «وحی به زبان عربی» بر پیامبر اسلام نازل شده است، با دلایل علمی متزلزل شده است. اصالت مضمونی قرآن، پیش‌ترها توسط «نسل قدیم» پژوهشگران به اثبات رسیده بود. آنها به خوبی و روشنی نشان دادند که بخش‌ِ بزرگی از منابع و مصادر قرآن در ادبیات دینی پیشینیان یعنی تورات و انجیل نهفته است و به همین دلیل، قرآن «اصیل» و منحصر بفرد نیست.
شاید با این نگاه نوین بتوان، سرانجام، حدوداً پی برد که در دو سده نخست پس از «اسلام» و بویژه چند دهه‌ی پیش از آن «دو قرن سکوت» چه رخ داده است. این بویژه برای بازخوانی و بازنویسی تاریخ ایران و همچنین تاریخ شکل‌گیری شیعه از اهمیت فوق‌العاده‌ای برخوردار است.
در این جا ضروری است که یک بار دیگر، دو دهه‌ی آخر ساسانیان به ویژه جنگ بیزانس به رهبری هراکلیوس با خسرو پرویز، اهمیت لخمی‌ها یا بنی لخم- که مسیحیان نستوری بودند و در حیره حکومت می‌کردند- و از سوی دیگر نقش عربهای بنی‌غسان [غسانیان] که پیرو بیزانس و مسیحیت یعقوبی (منوفیزیت) بودند، بازخوانی بشود. آن چه که در اینجا اهمیت دارد، بررسی‌ِ تغییر آرایش و صف‌بندی عرب‌های مسیحی بنی‌لخم و بنی‌غسان به هنگام حمله‌ی هراکلیوس به ایران در سال ۶۲۲ میلادی [به اصطلاح «سال هجرت»] می‌باشد.
نکته‌ی مهم در این جا، نقش عرب‌های ایرانی‌ست‌ که از دوران اشکانیان و ساسانیان به ایران کوچانده شده بودند. این که آغاز تاریخ عرب‌ها («هجری») درست با تاریخ حمله‌ی هراکلیوس به ایران مطابقت پیدا می‌کند، خود جای تفکر دارد. زیرا در سنگ‌نبشته‌ای که در حمام شهر قدیمی قدره [Gadara] (امروزه أم قیس) در اردن از معاویه کشف شده، مربوط به سال ۶۶۳ میلادی می‌باشد که علاوه بر نقش صلیب بر آن، آمده است: سال ۴۲ عرب‌ها. در این جا اساساً سخنی از سال «هجری» نیست. و این سالی است که ایرانیان مجبور شدند سپاهیان خود را برای مقابله با هراکلیوس از آنجا [مصر، اورشلیم و شام] بیرون بکشند و به سوی ارمنستان روانه کنند. به هر رو، ضروری است که هم تاریخ این مقطع و هم تاریخ شکل‌گیری اسلام، یک بار دیگر مورد بازخوانی و بررسی قرار گیرد.
و تا آنجا که به علم کلام اسلامی مربوط می‌شود، ضروری است که بازتاب نحله‌های گوناگون مسیحی و گنوسی [منداییان و مانویت] در قرآن توضیح داده شود. مثلاً صابئین [یا منداییان] که جزو نحله‌ی گنوسی محسوب می‌شوند، چگونه و چرا در قرآن به عنوان «اهل کتاب» و یکتاپرست معرفی می‌شوند، در صورتی که بنیاد تفکر آن ثنوی است و صدها پرسش‌ِ کلامی دیگر …
این نوشته در واقع چکیده‌‌‌ی چند کتاب‌ِ است که نامشان در آخر همین کتاب آمده است. نویسنده تلاش کرده که بیش از ۲۰۰۰ صفحه را در این نوشته خلاصه کند. به همین دلیل، ما در این جا با ارجاعات بسیاری روبرو خواهیم بود که اندکی سرعت خواندن را کاهش می‌دهد.
از آن جا که در این کتاب اشارات فراوانی به نحله‌های دینی، شخصیت‌ها، مکان‌ها و غیره می‌شود، برای ساده‌تر کردن‌ِ این متن، توضیحات مفاهیم ناآشنا را که در متن سیاه شده‌اند جمع‌آوری و ترجمه شده و در آخر کتاب آمده‌اند [عمدتاً از ویکی‌پدیا]. توضیحات‌ِ شماره‌گذاری شده از خود نویسنده است، و توضیحات شماره‌گذاری نشده در آخر کتاب، از سوی مترجم می‌باشند. همچنین نام پژوهندگان را به شکل اصلی [لاتینی] فهرست کردم تا خوانندگان در صورت‌ِ ضرور بتوانند به راحتی در اینترنت درباره‌ی آنها به جستجو بپردازند.
 ب. بی‌نیاز (داریوش)